فارسي باستان

فارسي باستان
نویسنده : رقیه ابراهیمی
كلمات كليدي : باستان، پارس، خط ميخي، كبيته¬ي شاهان هخامنشي، نثر، ادبيات فارسي
«قدیمی­ترین دوره‌ای که از زبان‌های ایرانی آثار و مداراکی در دست داریم دوره­ی باستان خوانده می‌شود. مسلم این است که در این دوره­، زبانهای متعددی در ایران به کار می‌رفت. چنانکه داریوش، در کتیبه­ی بیستون از اقوام متعددی که در نواحی مختلف ایران به ویژه در نواحی شرق و شمال شرقی می‌زیستند؛ نظیر: پارت، سغد،

ادامه نوشته

با شاعران امروز و شعرهایشان

خورشیدم وشهاب قبولم نمی کند
سیمرغم وعقاب قبولم نمی کند

عریان ترم زشیشه ومطلوب سنگسار
این شهربی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار،چه باطالعت گذشت؟
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدارمانده ام
آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند

بی تاب ازتوگفتنم،آوخ که قرن هاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال ،دلی خوش کنم ولی
با این عطش ،سراب قبولم نمی کند

بی سایه ترزخویش ،حضوری ندیده ام
حق داردآفتاب قبولم نمی کند

مهدی بهمنی

..........................

 جنگلی سبزم

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز

آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟

پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام

رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است

آخرش از این نظر هم بی نظیرم می کنی !

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟

اصغر عظیمی مهر

.....................

دردیک پنجره

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
کاظم بهمنی

....................

آغاز عشق..!

اگر چه صبح سرآغاز عشق انسان هاست
ولی حکایت تلخی برای چوپان هاست
میان دل بستن بر نگاه هرزه ی میش
به فکر حمله ی خونبار تیز دندان هاست
به گرگ قصه بگو جنگ را شروع کند
که نیزه های اهالی اسیر قرآن هاست
که ماه هرزه ی اینجا هنوز شوال است
و جای فردوسی ها درون میدان هاست!
به پای کوچک کوچه شبانه قفل زدند
و شهر جای عبور -فقط- خیابان هاست!
نگاه خیره ی ماهی به تنگه ها خشکید
خبر نداشت که جفتش اسیر جریان هاست
تو را میان خرافات و فال گم کردم
ولی هنوز امیدم به عمق فنجان هاست
حامد بهاروند

 

 

تو ای تراشه ی مهتاب کاش برگردی

به‌چشم این شب بي‌خواب ،كاش برگردی

دلم گرفتــه ز حـال و هـوايِ این سامان

به شــهرِ این دل بي‌تاب، كـاش بـرگردی

نگاه پنــجره هــا، انتظــار مي نوشـند

به بــوي لاله‌ي ســيراب، كاش برگردی

كوير خشكم و تلخي  در عمق جان دارم

تو اي حــلاوت شــاداب، كـاش برگردی

ببين كه هســتي من، اشک مي برَد از جا

براي بســتن ســيلاب، كــاش  برگردی

«سها» به دفتر خود، جاي يك  غـزل دارد

«براي این غـزل نـاب»  كــاش برگردي

استاد جعفری فسایی