📚حکایتی از گلستان سعدی  📖باب سوم در فضیلت قناعت

📚حکایتی از گلستان سعدی

📖باب سوم در فضیلت قناعت

🔹درویشی را ضَرورتی پیش آمد.

کسی گفت: فلانْ نعمتی دارد بی‌قیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف گردد، همانا که در قَضایِ آن توقّف روا ندارد.

گفت: من او را ندانم.

گفت: مَنَت رهبری کنم.

دستش گرفت تا به منزلِ آن شخص در‌آورد.

یکی را دید لب فرو‌هشته و تند نشسته.

برگشت و سخن نگفت.

کسی گفتش: چه کردی؟

گفت: عطایِ او را به لِقایِ او بخشیدم.

❌ مَبَر حاجت به نزدیکِ تُرُش‌روی

که از خوی بدش فرسوده گردی

اگر گویی غمِ دل، با کسی گوی

که از رویَش به نقدْ آسوده گردی

#گلستان_سعدی

سهم گوش و دهان در شعر خواجه نصیر طوسی


کم گوی به جز مصلحت خویش مگوی
چیزی که نپرسند تو خود پیش مگوی
گوشِ تو دو دادند و زبانِ تو یکی
یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی

#خواجه_نصیرالدین_طوسی


مفهوم کلی شعر:

انسان باید کم‌حرف باشد و به‌جا سخن بگوید و تا چیزی از او نپرسیده‌اند صحبت نکند؛سعی کند بیشتر شنونده باشد تا گوینده زیرا انسان دو گوش دارد و یک دهان.
پس سهم گوش از دهان بیشتر است.